Saturday, November 26, 2005

هيچ

من اول مي‌خواستم يه چيزي درباره‌اش بنويسم، ولي اين نوشته به قدري زيباست كه هيچ نگويم بهتر است

Thursday, November 24, 2005

پنج‌شنبه

امروز پنجشنبه‌اس و من از اين بابت خيلي خوشحالم. به همين علت اصلا قصد فلسفه بافي يا ناله از اوضاع را ندارم. اصولاً اين پنج‌شنبه خيلي خيلي بهتر از جمعه است.شاعر در اين زمينه مي‌فرمايد: يك بعد از ظهر پنجشنبه بهتر از هزار عصر جمعه است! البته اين دبيرستان علامه حلي هم با تعطيل كردن پنجشنبه ها نقش بزرگي در تكامل اين صفت پنجشنبه دوستي
(thursdayiophilia)
داشته است. به خصوص كه نوع آكادميك آن هم در دوران دانشگاه ادامه يافت. به هر حال براي آنهايي كه به قول شاعر(اين يكي رو واقعاً شاعر گفته): اين منم که رشته هايم پنبه شد جمعه هايم ناگهان يکشنبه شد؛ و بايد پنجشنبه شون رو به شنبه تبديل كنن جداً متاسفم. براي تكميل عرايضم عرض مي‌كنم كه در هفتة پيش رو دوشنبه هم تعطيل است. عجب مملكت توپي داريم

Wednesday, November 16, 2005

سيب

ديروز وقتي كه به خونه رسيدم، طبق عادت از بغل تلويزيون كه مي‌گذشتم اونو روشننش كردم. گزارشي داشت دربارة آفت زدن سيب‌هاي مهران (يكي از دهات طالقان). چون يه دفعه از كنار اين ده رد شده بودم و اسمش برام آشنا بود، وايسادم و تماشا كردم. پيرمرد هفتاد هشتاد ساله‌اي روي زمين كنار يه كپه سيب زرد لك زده نشسته بود و داشت اونهايي كه كمتر خراب بودن رو سوا مي‌كرد. با چند تا پيرمرد ديگه هم صحبت كردن. فكر مي‌كنم كه توي اين ده هم مثل اكثر دهات ديگة ايران غير از نسل قديمشون كسي زندگي نمي‌كنه. باري، پيرمردا، كه همشون پر از چين و چروك بودن، كه همشون خيلي ساده بودن و وقتي حرف ميزدن دلاي شكسته‌شون تو چشماشون پيدا بود، مي‌گفتن كه سيب مهران بهترين سيب بوده، هيچوقت توبازار رو زمين نمي‌مونده ،مي‌گفتن كه امسال آفت به سيب‌هاشون زده،نه فقط به سيب كه به هر چي كاشتن، بعد از هزار بار رفت و آمد و پيگيري هم دو تا جوون اومدن و گفتن كه سمپاشي نكردين و مابايد از خاك نمونه بگيريم و تا يك سال ديگه جوابش معلوم ميشه. ولي اونا مي‌گفتن كه سمپاشي هم كرده بودن، مي‌گفتن شايد به خاطر فاضلاب كارخونه باشه و شايد.......؟
پيرمردا دلشون خيلي صاف بود، مي‌گفتن كه حالا مجبورن درخت‌هاشونو بفروشن، درختايي كه مثله بچه‌هاشونه. اونا فقط از دولت تقاضاي رسيدگي داشتن.......نمي‌دونم هدفم از نوشتن اين ماجرا چي بود. از اين چيزا تو اين مملكت فراوونه، چيزايي كه يه موقعي بهترين بودن ولي حالا لك زدن. اين شايد كوچيك كوچيكشه. ولي من دلم خيلي براشون سوخت
حس مي‌كنم كه دلم هم لك زده، شايد آفت داره، شايد

Wednesday, November 09, 2005

Shit-confusion®

امروز اصلاً نمي‌دونم كه چه غلطي بكنم. در مورد سرنوشت، زندگي، آينده، چه كارهايي كه نكرده‌ام، چه كارهايي كه بايد بكنم، و خلاصه بسياري از اين مزخرفات بشرامروزي فكر نموده‌ام. به معناي واقعي كلمه دچار گه‌گيجه شده‌ام. نمي‌دانم كه مخترع اين لغت در چه شرايطي قرار داشته كه اين اختراع گوهربار را ساطع نموده؟ آيا اصولاً مغزي كه دچار اين حالت شده مي‌تواند تراوشي تا اين حد بديع داشته باشد؟ آيا اصولاً بشر در چنداد و چند سال پيش مشكلي به اين حد جدي داشته كه دچار اين حالت شود؟ و بسياري از نكات مبهم ديگر
به هرحال من فكر مي‌كنم كه متكلمين به ساير زبانها از چنين نعمتي واقعاً محروم هستند. نمي‌دانم شايد هم آنها نيازي به گه‌گيجه گرفتن ندارند. اما براي احتياط فعلاً به اين وسيله معادل انگليسي آن منتشر مي‌شود. كليه حقوق محفوظ است. استفاده با ذكر منبع مجاز مي‌باشد استفادة غير مجاز پيگرد قانوني را به دنبال خواهد داشت. بهتر است كه ديگر ننويسم: بع بع ........بع بع ......بع بع.........بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع