Saturday, October 29, 2005

يك روز پر خاطره!

باز هم هوا ابري است، ولي هنوز باران نيامده. امروز از صبح هيچ غلطي در راستاي پيشبرد علم در كشور انجام نداده‌ام. اول كه رسيدم ، دو ساعتي در سايتهاي مختلف چرخيدم. بعد هم رفتم بيمارستان امام، چون با آقاي دكتر فلان قرار ملاقات داشتم. پس از نيم ساعت انتظار و وقتي كه سرانجام مسوؤل دفتر ايشان از صرف نماز برگشتند و بالاخره تلفن اتاق عمل هم آزاد شد، آقاي دكتر با عرض ادب و احترام عرض كردند كه تشريف ببرم و خودشان بعداً تماس مي‌گيرند. من هم برگشتم ، از وقتي رسيدم هم با
Google Earth
سرگرم هستم، خيلي جالبه، همه جا رو از ديد خدا نشون مي‌ده، البته با رزلوشن كمتر. خونة خودمون، شهسوار،جزيرة مينو، كله، حتي آدلايد و بتزدا وخيلي از جاهاي پر خاطرة ديگه رو پيدا كردم.ولي حالا ديگه خسته شدم، داشتم از پنجره بيرون رو نگاه مي‌كردم. يكهو چند تا دونة ريز و سفيد متحرك ديدم، يك لحظه فكر كردم برف مياد ولي بعدش فهميدم كه چند تا پشه هستند
نه يا شايد هم ده سال پيش، چه فرقي مي‌كنه، وسط تابستون يا شايد هم اواخر بهار، چه فرقي مي‌كنه، سر كلاس جبر آقاي رضاييه يا شايد هم آقاي عطايي، چه فرقي مي‌كنه، يكي از بچه‌ها، آرش كوزه‌كناني يا شايد هم همايون قجاوند، چه فرقي مي‌كنه، داد زد برف برف آقا داره برف مياد. يادش به خير
اما واقعاً چه فرقي مي‌كنه، اون روزا ديگه برنمي‌گرده

Sunday, October 23, 2005

زمان

تيك‌تيك تيك‌تيك تيك‌تيك تيك‌تيك ديــــــــــــــــــــــــــــــــــــنگ ....يكصد و بيست و هفت سال پيش از اين در چنين تاريخي.... اين صدا را، سالها پيش از امروز صبح‌ها وقتي بابا ما را به مدرسه ميبرد، بارها و بارهااز راديوي ماشين شنيده‌ايم. نمي‌دانم هنوز هم راديو اين برنامه را پخش مي‌كند يا نه؟ و حتي نمي‌دانم كه يكصد و بيست و هفت سال بعد هم پخش خواهد شد يا نه؟ ولي آنچه مهم است زماني است كه مي‌گذرد. گاهي مي‌خواهيم كه زود بگذرد، گرچه اغلب بعداً حسرت آن لحظه‌ها را مي‌خوريم، گاهي هم مي‌خواهيم كه دير بگذرد. ولي مهمتر از همه اين است كه اين واحد محترم درخواستهاي ما را به چپش هم حساب نمي‌كند و همچنان با سرعت 9192631770برابر زمان ارتعاش اتم سزيم در ثانيه ميگذرد.(تعريف از اين ..مي‌تر ديده بودين؟) مهم نيست من هم امروز نيم‌ساعت زودتر به خانه مي‌روم. به ...مم

Thursday, October 20, 2005

هوا ابري است

هوا ابري است، از حدود ساعت 9 -10 صبح هي ابر مي‌شود و هي دوباره آفتاب. ولي الان كه ساعت 15:10 باشد، بدجوري ابر شده.اگر باران ببارد اولين باران پاييزي است. اگر بيايد هم از شستن ماشين راحت مي‌شوم و هم از آب دادن باغچه. اون سه تا گل داوودي هم كه دو هفته پيش خريدم، از دست من راحت مي‌شن. در طول اين دو هفته چندبار تا آستانة مرگ رفته‌اند و برگشته‌اند. خدايا بارون رو ببارون. الهي آمين

Monday, October 17, 2005

no worries

از سيدني، يا بهتر بگويم از آدلايد، خبرهاي خوب مي‌رسد. پرستو جوري با شوق و ذوق نوشته كه مي‌توني صدايش را از لابلاي جمله‌ها بشنوي. امروز اين اينترنت لامصب ما گير داده و سرعتش به زوربه3 ك.ب/ث ميرسد.به همين علت فعلا عكساشون رو نديدم. بگذريم، پرستو نوشته كه " اينجا مردم خيلي دوست‌داشتني و باحالن، خيلي بي شيله پيله و مثبت هستند، خيلي براي كار وقت و انرژي نميگذارن و بيشتر دنبال آرامش و تفريح هستند، و در يك كلمه اينجا خيلي ول‌كامينگ هست". (ببخشيد، ولي اگر يك حرف لاتين وارد نوشته بكنم كل سيستم به هم ميريزد) نوشته كه جمله‌اي كه روزي هزاربار، و هر جا كه ميريم مي‌شنويم"نو ُوريز" هستش و... . من نمي‌خوام هيچ قضاوتي روي حرفاي پرستو بكنم. در بدبينانه‌ترين حالت ميشه گفت كه اونا تازه رسيدن و مهمون هستن و يا خيلي خوشبين هستند. باشه فرض كنيم كه اينا درست، ولي من چيز ديگه‌اي مي‌خوام بگم. من چندبار متن اي‌ميل پرستو رو خوندم، دنبال يه چيزي مي‌گشتم، دنبال انگيزه‌هايي كه مي‌تونه باعث بشه آدم جلوي عزيزترين چيزهاش يك نقطه بگذاره، اينتر رو بزنه و بره سرخط. آرامش، دوستي، تفريح، امنيت... . خدايا، كِي؟ چرا؟
صفحة اول روزنامة شرق رو باز مي‌كنم، تيتر اول: "بحران در روابط ايران و انگليس" ....نو وُريز

Saturday, October 15, 2005

قدري فلسفه

فلسفه محصول رسيدن به بن‌بست است. در طول تاريخ انسانهايي كه قدري بيشتر از سايرين به افكارشان اجازة پرواز مي‌داده‌اند، انسانهايي كه سرشان در لاك خودشان نبوده و دائم مي‌خواستند به همه‌چيز گير بدهند و خلاصه انسانهايي كه نمي‌توانستند مثل آدم زندگي كنند، هنگامي كه به يك مشكل مي‌رسيدند به جاي اينكه مثل بقيه با آن كنار بيايند، مدام به آن گير مي‌دادند تا راه‌حل آن را پيدا كنند. تا اينجاي قضيه خوب و قابل قبول بود، مي‌توان گفت كه بسياري از پيشرفت‌ها مرهون همين گيرها است. اما مشكل اصلي از آنجا شروع مي‌شد كه تعدادي از اين مشكلات اصولاً غيرقابل حل بودند و يا، در حالت شايعتر، حل آنها ازدايرة قدرت ‌فرد گيردهنده خارج بود. در اين حالت اين جور افراد ساعتها وقت و انرژي خود را صرف مي‌كردند تا در خيال خود به مقابله با اين مشكلات بپردازند و راه‌حل كه نه، اما توجيهي براي چيزي پيدا كنند كه خودشان به بيهودگي آن آگاه بودند. چكيدة تراوشات مغزي آن ساعتها چيزي است كه امروزه ما آنرا فلسفه مي‌ناميم. شايد اين تعريف به نظر تو درست نباشد اما اين فلسفة من از فلسفة من است.
بعد از اين پيش‌غذاي سنگين و سيركننده به سراغ لقمة گنده‌تر از دهان مي‌رويم. چرا جهان اينجوري هست كه هست؟ چرا اينقدر كثافت و حماقت و رقابت و حسادت و جنايت و ..... . چرا؟ چرا هر قدر كه قدرت حل مشكل انسانها بيشتر مي‌شود، مشكلاتشان بزرگتر و احمقانه‌تر مي‌شود و يا چرا انسانهايي كه قدرت حل بزرگترين مشكلها را دارند، خودشان بزرگترين مشكلند؟
من فكر مي‌كنم كه سه گروه آدم در اين دنيا زندگي مي‌كنند، اقليتي كه اين وضع را به وجود آوردند، اكثريتي كه با اين وضع كنار مي‌آيند، و اقليتي كه كه فكر مي‌كنند برخلاف جريان آب شنا مي‌كنند، اما تنها تفاوتشان با اكثريت در اين است جاي سر و پايشان عوض شده و در تمام طول زندگي به جاي اينكه مناظر جلو را ببينند، فقط گذشته را مي‌بينند و در نهايت هم با پا از آبشار سقوط مي‌كنند. آن اقليت پشت پردة اول، ابزار قدرت را در دست دارند، سرمايه‌دارند و جهان را مي‌گردانند، اقليت سوم را به درشكة خود بسته‌اند و مي‌تازانند و اكثريت را هم به دنبال خود مي‌كشند. اقليت سوم وضع را مي‌فهمد، مي‌خواهد فرياد بزند، مي‌خواهد راهنمايي كند، مي‌خواهد مشكلات را حل كند، اما نمي‌تواند. اقليت سوم درمانده است، بدبخت است، خودش مي‌داند ولي طفلكي هنوز اميد دارد...

Thursday, October 13, 2005

براي شروع

من نويسندة خوبي نيستم ولي نوشتن و نويسندگان را دوست دارم. درضمن من تا حدودي ... هستم. يعني بين تصميم‌گيري تا عملم معمولاً مدت زمان زيادي طول مي‌كشد. (خواستم در اولين سطر از نوشتارم از واژه‌هاي ناروا استفاده نكنم؛ اما در شكر پارسي گاهي هيچ چيز بهتر از همين واژه‌ها منظور را نمي‌رساند.)
بعد از اين معرفي مختصر و البته مفيد بايد بگويم كه تصميم‌گيري اولية من براي نگارش وبلاگ به حدود يك سال قبل برميگردد؛ زماني كه نوشته‌هاي يكي از دوستان بسيار عزيزم ، يكي از تكه‌هاي يك دوستي قديمي كه در جوار اقيانوس آرام افتاده، را در دلتنگستانش خواندم. درود بر او. از آن موقع هر روز منتظر مطالب جديدش هستم. اما چه شد كه اين تصميم به مرحلة عمل رسيد؟
حدود32 ساعت قبل ما در فرودگاه امام بوديم. براي بدرقه دو نفر از دوستانمان كه براي هميشه رفتند استراليا؛ و اين مايي كه مي‌گويم 10 نفر هستيم كه از 9سال پيش به معناي واقعي با هم زندگي كرده‌ايم. و ما 8 نفري كه مانده‌ايم هنوز شوكه هستيم و حال آن 2 نفر ديگر ، كه احتمالاً در همين لحظات به مقصد رسيده‌اند، را نمي‌دانم. و من امروز كه سر كارم آمدم تصميم گرفتم كه تلاش مذبوحانه‌اي را براي مقابله با دنياي مدرن كه بي‌رحمانه دوستي ها را تكه‌تكه مي‌كند، آغاز كنم. فعلاً همين.
پس‌نوشت: خوانندة عزيز! اطلاعات من از نكات وبلاگ نويسي اندك است.امروز خواستم با كمك راهنمايي‌هاي حسين درخشان اين وبلاگ را فارسي كنم، ولي نشد.بنابراين فعلاً ميتواني با
right click >>encoding>> right to left
نوشته‌ها را راحت‌تر بخواني.تا زماني كه يكي راه‌حل را به من نشان دهد.مرسي