يك روز پر خاطره!
باز هم هوا ابري است، ولي هنوز باران نيامده. امروز از صبح هيچ غلطي در راستاي پيشبرد علم در كشور انجام ندادهام. اول كه رسيدم ، دو ساعتي در سايتهاي مختلف چرخيدم. بعد هم رفتم بيمارستان امام، چون با آقاي دكتر فلان قرار ملاقات داشتم. پس از نيم ساعت انتظار و وقتي كه سرانجام مسوؤل دفتر ايشان از صرف نماز برگشتند و بالاخره تلفن اتاق عمل هم آزاد شد، آقاي دكتر با عرض ادب و احترام عرض كردند كه تشريف ببرم و خودشان بعداً تماس ميگيرند. من هم برگشتم ، از وقتي رسيدم هم با
Google Earth
سرگرم هستم، خيلي جالبه، همه جا رو از ديد خدا نشون ميده، البته با رزلوشن كمتر. خونة خودمون، شهسوار،جزيرة مينو، كله، حتي آدلايد و بتزدا وخيلي از جاهاي پر خاطرة ديگه رو پيدا كردم.ولي حالا ديگه خسته شدم، داشتم از پنجره بيرون رو نگاه ميكردم. يكهو چند تا دونة ريز و سفيد متحرك ديدم، يك لحظه فكر كردم برف مياد ولي بعدش فهميدم كه چند تا پشه هستند
نه يا شايد هم ده سال پيش، چه فرقي ميكنه، وسط تابستون يا شايد هم اواخر بهار، چه فرقي ميكنه، سر كلاس جبر آقاي رضاييه يا شايد هم آقاي عطايي، چه فرقي ميكنه، يكي از بچهها، آرش كوزهكناني يا شايد هم همايون قجاوند، چه فرقي ميكنه، داد زد برف برف آقا داره برف مياد. يادش به خير
اما واقعاً چه فرقي ميكنه، اون روزا ديگه برنميگرده
